ذهنیت ها‌ و فرایند ها: موفقیت یا شکست

رسول احمدپناه
mental
زمان مطالعه ۵ دقیقه

اول از همه باید بگویم که چند روزی هست در ذهنم موضوع ذهنیت ها و فرایند ها جا خوش کرده و فکر نمیکنم در حد همین پُست بیخیالش شوم .

یک داستان کوتاه از ذهنیت و فرایند :

وقتی بچه بودیم در مورد موضوع فرانید ها و یا ذهنیت به مقدار خیلی زیادی ساده فکر میکردیم . اگر یادتان باشد در مواجهه با سوال “میخای چیکاره بشی ؟” میگفتیم : من میخواهم پلیس ، معلم ،  فضانورد یا … بشوم و در پاسخ هم مورد تشویق قرار میگرفتیم و بهمون گفته میشد : آفرین درستو خوب بخون تا یه اقا ایکس خوب بشی ….

وقتی کمی بزرگتر شدم جنس این سوال کمی پیچیده تر شد تا جایی که وقتی میخواستم بهش پاسخ بدهم میگفتم : خب من ریاضیم ضعیفه ، زبانمم خوب نیست ، شیمی و زیستم هم که خیلی خوب نیست پس من نمیتونم پزشک خوبی بشم ! . و در نتیجه اونو کنار کنار گذاشتم . و سمت مهندسی رفتم …

وقتی در دانشگاه بودم این سوال خیلی پیچیده تر شد تا جایی که تصمیم گرفتم که رشته ام را تغییر دهم چون دیگر آدم آن رشته نبودم  و میگفتم خب من آدم این کارا نیستم این گونه هم دوست ندارم و این چیز ها هم دیگر برایم جالب و ارزشمند نیست …

 

در هر سه ماجرا بالا من هر چه جلو می‌رویم متوجه این موضوع می‌شویم که ادم آن چیزی که انتخاب کردیم نیستیم و خود را یا شکست خورده و یا یک تازه متولد شده می‌بینیم . به راستی سوال همین هست ذهنیت و فرانید ها چقدر به هم نزدیک است ؟

 

برای من به عنوان یک دانشجو همیشه فرایند مهم بود ( البته که مهندسی بیشتر و بیشتر منو به فرایند و Process نزدیک کرد )

و همیشه جدای از این چرا باید فلان کار را بکنم و چرا باید فلان کار را نکنم به دنبال انجام خود کار بودم .

ساختار اغلب ما در مواجه با یک هدف ، انتخاب یکی از اهداف و تلاش برای به ثمر نشستن آن هست بدون این که به موضوع مهم ذهنیت فکر کنیم . هنوز هم به این اعتقاد دارم که باید در جریان باشی و نباید یک هدف را انتخاب کنی و بعد با حداکثر توان شروع به محقق کردنش کنی.

چون ذهنیت تو نسبت به آن هر چند مدت یک بار بیشتر میشود و دامنه انتخاب هایت سخت و سختر . همان طور که در کودکی پزشک شدنم به درس خواندم وابسته بود در جوانی یک هدفم به هزاران ایده و عامل بستگی پیدا کرد که ممکن خیلی هایشان را هیچ وقت نه بشناسم و نه درک کنم . در مثال بالا ذهنیت هایم با فرایند هایم رشد نکرد . آن جا که انتخاب رشته کردم با آن جا که تصمیم گرفتم رشته ای دیگر را بخوانم این قابلیت وجود نداشت که عملکردم را تغییر دهم .

mentality-ذهنیت و فرایند ها

همه ماها به مقدار بیشتری به فرایند ها( مسیر رسیدن به هدف )توجه میکنیم بی آن که حواسمان به ذهنیتمان( درک و تغییر خود هدف و هدف گذاری و تقسیم بندی آن ) باشد که آیا تغییر کرده یا خیر 

 

حتی اگر بخواهیم کمی دقیق تر به ماجرا نگاه کنیم ما حتی این فرصت را نداشتیم که درک کنیم که در دانشگاه قرار است دقیقا چه چیزی شویم تا با آن ذهنیت درس های مناسب آن را انتخاب کنیم.

مهم ترین چیزی که مانع این کار میشود این است که :

ذهنت بسته

 1- ترس از انتخاب اشتباه  : فکر میکنیم چون شناخت نداریم و نمیدانیم ، باید تصمیم گیری را به کسی که این راه را رفته واگذار کنیم و خودمان دیگر هیچ گونه کنجکاوی برای درک این که چقدر ذهنیت هایمان تغییر کرده نداریم ( وقتی کنجکاوی تغییر ذهنیت نیست حال تغییر فرایند یا عملکرد که منجر به نو آوری میشود را هم نداریم )

 2- ندانستن آخر مسیر و عدم شفافیت آخر کار هایمان  : بیشتر ما انسان ها سعی کردیم بفهمم که در آخر چه میشود یعنی در پایان این همه تلاش نتیجه چیست ، ذهنیتی که مارا همیشه به جای نگاه به دستاورد ها و هزینه ها به نگاه باینری ( نگاه صفر یک یا نگاه سفید و سیاه ) کشانده  و به مقدار خیلی زیادی عادت کردیم یا بهتر بگویم عادتمان داند که پایان مسیر را حتما بدانیم و اگر ندانیم هیچ و پوچ است !.

 

 

مهم ترین چیز هایی که باعث میشود ذهنیت هایمان را مورد توجه بیشتر قرار دهیم :

ذهنیت

 1- تغییر در فرایند ها با تغییر ذهنیت ها : 

مثلا من در چند مدت گذشته که وب سایتم ویروسی شده بود با ذهنیت این که چون در بلاگم یوزر با پاپ آپ ( صفحه تبلیغاتی ) مواجه میشود که اصلا دوست ندارم این اتفاق بیافتد تمام زمان هایم را به جای نوشتن صرف برطرف کردن پیگیری و حتی مطالعه برای رفع مشکل وبسایتم میکردم و تمام عملکردم تغییر کرد . با این که متخصصی برای پاکسازی وب سایتم بود ولی تلاشم این بود که عامل چیست و چرا اینگونه شده و دیگر نشود و فهمیدم اشتباه کارم کجا بود و چطور به این ویروس (Malware )  گرفتار شدم . اما چون ذهنیت مهم تری را فراموش کردم ( که اون ذهنیت این بود که یادم رفته بود من نمیخام وب مستر بشم پس نباید همه چیز موضوع رو بدونم ) زمان زیادی را به این فرایند دادم که موجب نارضایتی ام شد .

 2- تغییر بنیادین در از سر گیری جدید ، قطع یا پایداری یک ذهنیت : 

فرض کنیم من قرار است کاری را انجام دهم ولی اگر ذهنیتم را هر چند مدت بروز نکنم و تغییر در روند ها و کارهایم به صورت حساب شده و برنامه ریزی شده ندهم چه میشود ؟ قطعا نق نوق هایم انقدر زیاد میشود که خودم هم خسته میشوم و میگویم بیخیال من آدم این کارا نیستم ! ( همین را در اول پستم در دانشگاه هم گفتم ) اما اگر ذهنیت هایم حساب شده به روز شود چه میشود ؟ قاعدتا میگویم به این دلایل تصمیم گرفتم انجامش ندهم و از انجام ندادنش راضی ام همینطور این که ممکن است بگویم:  بهتر میبینم که با این روش انجامش دهم و یا این که : فکر میکنم همین طوری که پیش میروم درست است .

 

سعی میکنم مابقی مطالب در مورد ذهنیت ها و عملکرد ها را در یک پستی دیگر مهمانتان کنم …

 

4
اشتراک‌گذاری

ارسال پاسخ