داستان آوا

تنهایی
زمان مطالعه ۵ دقیقه.

آوا اسم خیالی داستان ۵۰ صفحه ای هست که هیچ جا نشر ندادم و البته نه با هدف انتشار یک رمان خیالی از خودم بلکه با هدف خالی کردن ذهنم از خیال پردازی ساخته شده. زیباست که گاهی وقت ها داستان هایی  واقعی یا الکی از زندگی و اتفاقات خود یا دوستانمان بسازیم. شاید این حجم از خیال پردازی به ما کمک کند که قدرت داستان گویی و مدل سازی بهتری داشته باشیم و بهتر بتوانیم تصوراتی از آینده را رقم بزنیم.

در فصل ۳ (فصل آخر) صفحه آخر را خواستم با شما به اشتراک بگذارم.

حس میکنم اگر متن را با صدای پس زمینه موزیک Roses Theme – Angelo Badalamenti که انتخاب کردم بخوانید زیباتر میشود:

میتونید انلاین از ساندکلود گوش کنید و چند بار پلی کنید:

 

سال ۲۰۵۰ ، ایستگاه مترو ارم سبز
آوا روی صندلی نشست. منتظر قطار برای رفتن.

ناگهان چشمانش را بست، یاد اولین روز آشنایی افتاد با همان لحظه ای که میگفت چقدر تو با دیگران فرق داری. هنوز یادش است که محل آشنایی صرفا یه جای کاملا تصادفی بود که عمیقا اعتقاد داشت سرنوشت او را بهش وصل کرده است.

نوار زمان برایش جلو عقب شد، مثل گلی که با گلبرگ جمع شده است کمر خم کرده تا به خودش نگاه کند. یاد لحظه هایی افتاد همان خاطره هایی که نمیدانست برایش اعتیاد شده اند یا سر خوشی، مثل آن لحظه ای که در ایستگاه مترو اولین بار از نزدیک او را دیده بود. همان جای شلوغی که همه به دنبال یک صندلی خالی بودند اما او مشتاقانه نگاهش به پله ها بود تا ببنید کی میرسد. سرمای هوا نمیتوانست راضی اش کند که شالش را جلو صورتش بگیرد تا مبادا باعث شود او را نشناسد. قبلا ازش عکس هایی دیده بود ولی دلش نمیخواست با یک اشتباه کوچک حتی یک لحظه این فاصله را دورتر کند.

 

وقتی رسید از دور انگار او همانی نبود که  در عکسش به نظر میرسید ولی میشد از برق چشم ها و ذوق صورتش فهمید او دنبال آوا است. اگر چه مجال بغل کردن نبود اما تا قبل از حرکت قطار میشد گرمای دستش را برای سلام کردن حس کرد. همین که آن گرما حس شد وارد واگن شد. او به سرعت دنبال صندلی خالی بود که کنار هم بنشینند . به محض نشستن رویش را به سمت آوا کرد و گفت: چقدر با عکست فرق داری انگار یه کسی دیگه ای هستی . خندید و گفت تو هم فرق داری من اول بهت شک کردم. نه صدای تق تق قطار و نه نگاه ها و همهمه مردم نمیتوانست جلو آن هارا بگیرد.

سرش را روی شونه او کج کرد و گفت: خوابم میاد میشه یه مقدار بخوابم ؟ آخه از صبح خیلی زود بلد شده ام تا به تو برسم.

ناگهان چشمانش را که باز کرد همان آوا بود فقط یه ۳۰ سال از آن ماجرا گذشته بود. اون در همان ایستگاه بود اما دیگر او بود و نه کسی که برایش منتظر باشد.

وارد قطار شد. یک صندلی خالی میان دو مرد جوان بود، همان جا نشست و بی توجه به اطراف منتظر حرکت قطار شد. همان صدای قدیمی که مجال نمیداد. اطمینان داشت که دوست قدیمی خودش یعنی تنهایی همه جا همراهش هست، ولی هر مقدار که تلاش میکرد از این دوست دل بکند باز حس میکرد تنها تر خواهد شد.

یکی از آن دو جوان نگاهی بهش انداخت، نه حواسش بود چه زمانی قطار به مقصد میرسد و نه میدانست چرا هر روز اصرار دارد حتما از این مسیر که دورترین روش رسیدن به خانه است آن هم میان این همه مرد بنشیند و بیاید. او فقط میدانست طعمی از زندگی در میان این مسیر بین این دوست قدیمی (تنهایی) و آن آدم قدیمی مانده.

وقتی به خانه رسید درحالی که سرش را روی شونه برای مکالمه با تلفن کج کرده بود تلاش میکرد وسیله هایش که خرید های روزمره یک خانم تنها بود را به زمین بگذارد تا در را باز کند. در حال بستن در بود که حس کرد کسی پشت در خانه آمده. با مقداری مکث در را باز کرد ناگهان صورتش گل انداخت از دیدن همانی که سال ها به یادش در همان ایستگاه سوار آن مسیر قطار میشد. میدانست که همه چیز تمام شده اما خودش را سریع جمع کرد و گفت : سلام ، روز بخیر. خوشحالم دوباره میبنمت.

او را به داخل دعوت کرد و سعی کرد نشان دهد همه چیز عادی و به عنوان یک مهمان برایش ارزش و احترام قائل است. بعد از احوال پرسی اولیه آوا پرسید اوضاعت چطور هست؟ گفت: خوب ! همه چیز خوب است که زنده ام !

آوا که کنار شومینه فنجان دستش بود و پایش را روی پایش انداخته بود سرش را تکان داد و گفت چه خوب که راضی هستی خوشحالم که پر انرژی ومشتاق تر از همیشه ای. او هم لبخندی زدی و گفت مگر غیر این میتواند باشد؟

آوا در دلش میگفت : برای تو که همیشه همین گونه بود خودت این مدل را به من یاد داده ای ….

چای و صحبت که تمام شد دو طرف حس میکردند همه چیز که نیاز بود بگویند را گفتند و اگر چیزی گفته نشده پس نبوده که حرفی زده نشده

موقع رفتن هم زمان با او از جایش برخواست و خواست چیزی بگوید … همان جا بود آن دوست قدیمی یعنی تنهایی از درونش گفت: یادت هست که فقط من با تو مانده ام و تو خودت بوده ای که این رابطه ات را قطع کرده ای ؟

آوا نفسی عمیق کشید و گفت مرسی که بهم سر زدی دوست خوبم روز خوبی داشته باشی . او نیز گفت : تو هم همینطور البته بهتر از من.

خنده اش گرفت و تا دم در با لبخند بدرقه اش کرد. وقتی در حال بستن در بود باز هم مکثی کرد و این بار بعد از بستن در چند ثانیه دستگیره در را نگه داشت، سپس رهایش کرد و به سمت اتاق خواب رفت یک موزیک ( همان که شما پلی کردید ) زد و ارام با نگاه کردن به سقف اتاق در حالی که روی تخت دراز کشیده بود منتظر بسته شدن چشمهایش شد.

پایان.

 

پینوشت: موسیقی برای فیلم the straight story هست

دیالوگ آخر فیلم هم بسیار جالبه. این برادر کیست؟ چه چیزی خواهد گفت؟ آیا حرف های زیادی خواهد زد؟نه زیاد .
اینکه قراره کسی رو ببینی دلیل نمیشه که باهاش کلی گپ بزنی . مهم هم نیست که چه مسافتی رو طی کرده باشی .

5
اشتراک‌گذاری

ارسال پاسخ