حزب، حزب، حزب
مطمئنم اگه کوروش کبیر امروز بین ما بود، شاید جای اینکه همهش فکر «منشور حقوق بشر» باشه، تمرکزش رو میذاشت روی نوشتن «منشور احزاب». یه نگاه به تاریخ دنیا بندازیم میبینیم چطور گروههای کوچیک با فکرهای مختلف، تونستن زیر پرچم یه حزب واحد، حرفشون رو به کرسی بشونن و ضامن سلامت و پیشرفت جامعه بشن.
به نظرم اگه کسی میخواد تو تاریخ ایران موندگار بشه و نذاره اینهمه هزینه و خونهایی که ریخته شده هدر بره و تبدیل بشه به «توسعه پایدار»، هیچ راهی نداره جز اینکه سیستم حزبی رو درستوحسابی پایه بذاره و چارچوبش رو دقیق بچینه.
تاریخ ما پُره از نشنیدنها و دیده نشدنها؛ اینکه هیچوقت نتونستیم حرفمون رو آروم و تو یه جمع مشخص بزنیم. تا امروز، بیشترِ حرفهای سیاسی ما «سفرهای» (یا همون شکمی) بوده؛ نه اینکه بیخودی بوده باشه، نه! بلکه فقط موقع غذا خوردن و تو جمعهای خودمونی فرصت داشتیم حرف سیاسی بزنیم. هیچوقت یه فضای درست و درمون نداشتیم که عقایدمون رو تو قالب یه حزب بگیم و اون حزب هم پشت ما وایسه و از صدامون دفاع کنه.
من هنوزم سفت و سخت معتقدم که چشمدوختن به «یک شخص خاص» و منتظر موندن برای یه منجی، جامعه رو نجات نمیده. کشور ما همیشه گیرِ یه رابطه «پدر و فرزندی» بین حکومت و مردم بوده، نه رابطه «دولت و ملت». ما همیشه مثل یه بچه چشمانتظار بودیم و اونور قضیه، دولتی بوده که نقش بابای سختگیر و تمامیتخواه رو بازی کرده؛ بابایی که حتی میترسید یه ذره اختیار بده دست بچهش و با کوچکترین اعتراضی، بدترین برخورد رو میکرد تا دیگه صداش درنیاد.
حالا تو این متن میخوام تاریخ احزاب ایران و ۶ تا کشور دیگه که سیستم «پادشاهی مشروطه» دارن (چون شبیه تاریخ سیاسی خودمونه) رو بررسی کنم. هدفم اینه که با پیدا کردن الگوها و چارچوبهای این کشورها، به یه نقشه راه برسیم که مسیر امروز و آیندهمون رو برای فهمیدن درستِ کارکرد احزاب روشن کنه.
پ.ن: از آنجا که ادعای نظریهپردازی ندارم و نمیخواهم آینده یک کشور را بر اساس ایدئولوژیهای فرضی ترسیم کنم، ترجیح دادم الگوهای فعلی و موفق جهان را موشکافی کنم تا به یک کلیت صحیح و قابل اتکا برسم. بنابراین، این نوشته را یک تحلیل سیاسی آکادمیک عمیق در نظر نگیرید؛ هرچند که نظریهپردازان هم به قول نسیم طالب، معمولاً «پوستشان در بازی نیست»!
برای سهولت، سعی کردهام خلاصهای از روند شکلگیری و رویدادهای سیاسی این کشورها را به کمک هوش مصنوعی مصور کنم تا دقیقاً نحوه عملکرد سیستم حزبی در آنها را درک کرده و در نهایت به یک جمعبندی برای چارچوب خودمان برسیم.
برای جلوگیری از طولانی شدن مقاله، از ذکر جزئیات تاریخی صرفنظر کرده و تنها سعی کردم از تصویر کلی از تاریخ احزاب نشان بدهم،و از آن چند نکته کلیدی استخراج کنم. (با این حال، کماکان تأکید میکنم که مطالعه تاریخ کامل احزاب سیاسی حداقل کشور خودمان بسیار ضروری است، و به دلیل این که در مقاله طولانی میشه ازش صحبتی نکردم.)
1- کشور ایران :

۱. اگر به بخشهای نقطهچین در تصویر بالا دقت کنید، سه دوره خاص را میبینید: نهضت آزادی بازرگان، فعالیتهای مخفی حزب توده و وقایع سال ۶۰ که به خروج مجاهدین ختم شد. این سه مقطع ثابت میکنند که احزاب را نمیتوان صرفاً با یک حکم یا دستور «تعطیل» کرد. واقعیت این است که احزاب از بین نمیروند، بلکه فقط تغییر شکل میدهند. نکته خطرناک اینجاست که در دو مورد از این سه جریان، وقتی مسیر قانونی بسته شد، کار به درگیری مسلحانه کشید. یعنی اگر برای یک تفکر (حتی با طرفداران کم) جایگاهی در قانون نبینیم، جامعه در نهایت با بحرانهای امنیتی جدی روبهرو میشود.
۲. وقتی حزبی اساسنامه دقیق و هدف مشخصی نداشته باشد، تمام تمرکزش روی «کسب قدرت» جمع میشود. اما بحران اصلی زمانی شروع میشود که به قدرت میرسند؛ آنجاست که اختلاف میان بزرگان حزب بالا میگیرد و در نهایت یا حزب متلاشی میشود و یا خودش، حکم انحلال خودش را میدهد. دقیقاً مثل حزب جمهوری اسلامی که وقتی به اوج قدرت رسید، با تصمیم لیدرهای خودش از هم پاشید.
۳. چه بخواهید همه احزاب را به زور «یکی» کنید و چه بخواهید یک حزب واحد را حذف کنید، هر دو مسیر در تاریخ ما به یک «دیکتاتوری ناخواسته» ختم شده است.(در تصویر هم حزب جمهوری اسلامی و هم حزب رستاخیر بیان همین موضوع را تایید میکند) جالب اینجاست که حتی شاه هم در آخرین مصاحبهاش گفت بزرگترین اشتباهش این بود که خیلی دیر به احزاب بها داد؛ کاری که باید سالها زودتر انجام میشد.
۴. تجربه سیاسی مهندس بازرگان نشان میدهد که در تاریخ ما، «ائتلاف» و دور هم جمع شدن احزاب، بیشتر شبیه یک «دستاویز سیاسی» بوده و اغلب از آن سوءاستفاده شده است. همین الگو را در دوقطبی «اصلاحطلب و اصولگرا» هم میبینیم؛ جریانهایی که دو چیز جدا نیستند، بلکه دقیقاً از دلِ همان فروپاشی حزب جمهوری بیرون آمدند.
2- کشور ژاپن :

۱- اگر بخواهیم جذابترین درس را از ساختار حزبی ژاپن بگیریم، باید به ماجرای ائتلاف و «دور هم جمع شدن» چند حزب برای رسیدن به صندلیهای دولت اشاره کنیم. اما نکته تلخ اینجاست که این مدلِ تجمیع قدرت، در نهایت با خشونت و ترور گره خورده است؛ اتفاق تکاندهندهای که برای شینزو آبه افتاد.
۲- به نظر میآید بعد از سال ۲۰۱۲، آنقدر تعداد احزاب زیاد شد که عملاً فضا برای گروههای حاشیهای و کمتر شناختهشدهای مثل «ریوا» باز شد. این موضوع به ما نشان میدهد که صرفاً «زیاد بودنِ تعداد احزاب» نمیتواند به تنهایی باعث رشد یا پیشرفت سیاسی یک کشور شود.
۳- یک نکته جالب هم درباره حزب کمونیست ژاپن (JCP) وجود دارد: سابقه درگیریها و رفتارهای خشونتآمیز این حزب باعث شد که تا مدتهای طولانی در فضای سیاسی منزوی شوند و کسی تمایل به همکاری با آنها نداشته باشد. این به وضوح کم شدن علاقه مندی سیاسی نسب به میزان خشونت یک حزب رو نشون میده.(نسخه ایرانیش هم داشتیم که مجاهدین بودن)
۴- حزب «کومیتو» هم بهترین مثال برای حزبی است که اعضایش حول محور یک «ارزش مذهبی» متحد شدهاند. نکته جالب اینجاست که کومیتو با وجود داشتن ریشه مذهبی، ابایی از همکاری و ائتلاف با بقیه احزاب (که لزوماً مذهبی نیستند) نداشته است.
3- کشور اسپانیا

۱- جالبترین بخش تاریخ احزاب در اسپانیا، موضوع اتحاد مرکز دموکراتیک (UCD – خط سبز) است که مهمترین حزب دوران گذار محسوب میشود. «آدولفو سوارز» (نخستوزیر منصوب شاه) این حزب را ساخت تا فضای سیاسی را از دیکتاتوری به دموکراسی ببرد. آنها قانون اساسی ۱۹۷۸ را نوشتند، اما در سال ۱۹۸۳ به دلیل اختلافات داخلی کاملاً از هم پاشیدند. قبل از آن هم فالانژ (بلوک سیاه در تصویر) تمام احزاب را منحل کرده بود و تنها حزب قانونی «فالانژ اسپانیا» بود که این بلوک سیاه تا روز مرگ پادشاه فرانکو باقی ماند.
شاید الان با توجه به شرایط کشور، قرابت و نزدیکی تاریخی این بخش از تاریخ اسپانیا را بهتر حس کنید.
۲- برخی از احزاب اسپانیا در سالهای گذشته، دقیقاً بهخاطر کاستیها و مشکلات موجود بهوجود آمدهاند؛ احزابی مثل VOX و Podemos که استقبال عمومی بالایی هم دارند، تنها برای حل شرایطی خاص درست شدهاند. این موضوع نشان میدهد که اگر مشکلات بهصورت طولانیمدت حل نشوند، خودبهخود منجر به تشکیل یک حزب جدید برای حل آن مسئله میشوند.
۳- باسک و کاتالان نمونهای از جداییطلبهایی هستند که سودای جدا شدنشان موجب میشود هر قدرت ملی جدیدی مجبور باشد جداگانه با آنها چانهزنی کند. وقتی حدود ۲۰ درصد از خاک یک کشور همیشه در انتظار جدایی باشد، یک نگرانی ابدی و امتیاز دادن بیحدومرز بهوجود میآید؛ به احتمال زیاد هم این دو گروه هیچوقت تبدیل به احزاب سیاسی (در چارچوب ملی) نخواهند شد.
4- کشور هلند :

۱- اگر به تاریخ هلند نگاه کنید، میبینید که چطور «زیادهروی» نتیجه عکس میدهد. سالها احزاب مذهبی چنان سایه سنگینی روی این کشور انداخته بودند که ناخودآگاه باعث ظهور رقیب سرسخت خودشان شدند: حزب «دموکرات ۶۶». این حزب دقیقاً با هدف شکستنِ این انحصار آمد و توانست هلند را از یک جامعه مذهبی، به اوج لیبرالیسم برساند.
این یک قانون ثابت است: هر حزبی که قدرت مطلق بگیرد، یا به سمت دیکتاتوری (فاشیسم) میرود یا چنان دافعهای ایجاد میکند که باعث فروپاشی تفکر خودش میشود. در هلند، احزاب مذهبی کاری کردند که جامعه برای همیشه «ضد مذهب» شود؛ تغییری که با شوکهای بزرگی مثل ترور «پیم فورتین» در سال ۲۰۰۲ تکمیل شد و نشان داد این کشور دیگر به دوران قدیم برنمیگردد.
۲- بعدها «خیرت ویلدرز» میراثدار فورتین شد و با شعارهای تند ضد اسلامی، در سال ۲۰۲۳ نظرات بسیاری را به خود جلب کرد. اهمیت این موضوع در این است که فعالیت احزاب در گذشته، مستقیماً روی عملکرد احزاب در آینده تأثیر میگذارد؛ چرا که مردم یا گروهها همیشه جذب حزب یا جریانی میشوند که حرف آنها را بهتر بشنوند.
۳- الگوی «مارک روته» که ۱۳ سال نخستوزیر ماند، ثابت میکند که اگر درست عمل کنید، میتوانید باعث سربلندی حزب و حفظ طولانیمدت قدرت شوید؛ دقیقاً همان مهارتی که باعث شد او در نهایت به «استاد ائتلافسازی» مشهور شود.
5- کشورهای اسکاندیناوی: نروژ

۱- جالب است که کارکرد برخی حزبها فقط در این جهت تعریف میشود که از انجام یک اقدام خاص جلوگیری کنند؛ مثلاً حزب مرکز (Sp – خط سبز) که نماینده کشاورزان و مناطق روستایی است، بزرگترین کار تاریخیاش رهبری کمپین «نه» در رفراندوم پیوستن به اتحادیه اروپا در سال ۱۹۹۴ بود.[در واقع نروژ تنها کشور اسکاندیناوی است که توانسته دو بار عضویت در این اتحادیه را رد کند.]
۲- در دهه ۸۰ میلادی نیز «کاره ویلوک» در حزب راست اقداماتی انجام داد که منجر به شکستن انحصار رسانهها شد؛ این نشان میدهد که وقتی یک ملت رشد میکند، بنیادیترین خواستههایش عملاً توسط احزاب اجرا و محقق میشوند.
۳- نکته جالب دیگر این است که شما باید حتی برای اندیشههایی که (در ظاهر) وجود ندارند هم فضا ایجاد کنید؛ مثلاً حزب سرخ (Rødt – خط قرمز تیره) را ببینید که در سالهای اخیر به دلیل افزایش نابرابری ثروت (با وجود داشتن نفت)، باعث شده جوانان نروژی به سمت چپِ مارکسیست گرایش پیدا کنند. این حزب برای اولین بار وارد پارلمان شده و این یعنی حتی نروژیها تازه دارند به دری میزنند که خیلیها سالهاست از آن امامزاده شفا نگرفتهاند! (منظورم مارکسیست هست)
6- کشورهای اسکاندیناوی: سوئد

۱- داستان «اولاف پالمه» بسیار تراژدیک است؛ کسی که ۲۳ سال نخستوزیر بود و در نهایت در حالی ترور شد که محافظی همراهش نبود. این اتفاق، دومین الگوی تاریخی در مقاله ماست است که نشان میدهد حضور طولانیمدت یک شخص در رأس قدرت (مخصوصاً در چنین سیستمهای حزبی) میتواند زمینهساز ترور او شود.
۲- نکته جالب در مورد حزب دوم یعنی دموکراتهای سوئد (SD – خط زرد/آبی) این است که در سال ۲۰۲۲ نقش حمایتگر را برای حزب اول ایفا کردند؛ بهطوری که حزب راست بدون حمایت آنها سقوط میکرد. این نشان میدهد که مشارکت یک حزب برای بقای حزبی دیگر، تا چه حد میتواند کمککننده و حیاتی باشد.
7- کشورهای اسکاندیناوی: دانمارک
۱- در دانمارک، ماجرای «مونس گلیستروپ» به ما نشان داد که اگر ۵ تا حزب همزمان و با سرعت وارد میدان شوند، آن حزبی که پوپولیستتر باشد و شعارهای دهانپرکن بدهد، بیشتر طرفدار پیدا میکند.
۲- در سال ۲۰۱۹ هم «مته فردریکسن»، رهبر سوسیالدموکراتها، یک استراتژی عجیب پیاده کرد؛ او سیاستهای اقتصادی چپ را نگه داشت، اما از آن طرف سیاستهای مهاجرتیِ راستگرایانه را قبول کرد. این کار باعث شد آن دسته از رأیدهندگان کارگر که به سمت راست رفته بودند، دوباره به خانهشان (یعنی حزب سوسیالدموکرات) برگردند و او برنده شود. این موضوع نشان میدهد که اگر یک حزب بتواند اینقدر راحت سیاستهایش را عوض کند، عملاً تبدیل به «حزب باد» میشود.
نتیجه گیری:
من نه سیاستمدار هستم و نه دانشجو علوم سیاسی، تنها تلاشم این بوده که با پیدا کردم الگو های مشخص از تاریخ احزاب سیاسی به یک چارچوب کلی برسم که خودم و بقیه شهروندان زنده سرزمینم بدانیم اگر قرار است یک روز حرف همه ما شنیده شود راهی جز داشتن احزاب نیست و احزاب باید حداقل از چارچوب های زیر پیروی کنند. [اعتبارش را تنها بررسی تاریخ سیستم احزاب و درسعبرت از آن ها در نظر بگیرید]
۱. هیچ حزبی نباید بیشتر از 4 سال پشتسرهم قدرت اجرایی( مثلا نخست وزیری) دستش باشه. هیچ حزبی هم نباید بیشتر از ۶۰ درصد قدرت رو تنهایی بگیره؛ باید جوری باشه که همیشه حداقل ۴۰ درصد قدرت دست بقیه حزبها باشه تا تعادل بهم نخوره.
(رفرنس: سیستم تکحزبی ۱۹۵۵، ژاپن)
۲. مسئولیت با استعفا تموم نمیشه. هر مسئولی اگه کاری کرد، حتی بعد از اینکه رفت باید جوابگو باشه. اگر خودش نبود یا فرار کرد، خودِ حزب مسئوله و باید جواب پس بده. حزب باید حواسش به نمایندهاش باشه و مداوم بخاطر آبرو و اعتبارش افرادش رو بررسی کنه.
(رفرنس: پرونده فساد گورتل در حزب مردم، اسپانیا، ۲۰۱۸)
۳. لیست دخل و خرج حزب باید شفاف و در دسترس همه باشه. فقط عدد و رقم کافی نیست؛ باید معلوم باشه این پول رو «کی» داده، «چقدر» داده و دقیقاً «بابت چه درخواستی» داده (مثلاً فلانی پول داده برای تبلیغ فلان موضوع خاص). مردم باید نیت پشت پول رو بدونن.
(رفرنس: رسوایی رشوه لاکهید، ژاپن، ۱۹۷۶ / پرونده صندوقهای سیاه مالی حزب مردم، اسپانیا، ۱۹۹۳)
۴. لیست تمام اعضا و حامیان مالی باید شفاف و در دسترس باشه. یک نفر نمیتونه همزمان عضو رسمی دو یا چند تا حزب باشه.چون اینطوری یه عده همیشه قدرت در سایه میشن.
۵. هر حزب باید یه اساسنامه مکتوب (وایتپیپر) داشته باشه. عوض کردن اصول حزب باعث انحلال نمیشه، ولی اگه حزبی بخواد استراتژی یه حزب دیگه رو برداره، باید ببینه اون حزب قبلاً چی گفته و باهاش توافق و مشارکت کنه چون قبلا اون حزب اون استراتژی رو داشته. نمیشه ایده بقیه رو بدزدی و بگی مال منه.
(رفرنس: کپیبرداری سیاستهای مهاجرتی راستگراها توسط سوسیالدموکراتها، دانمارک، ۲۰۱۹)
۶. حزب نباید «جرقهای» باشه. یعنی نباید به خاطر یه مشکل موقت یا هیجان مردم یهو درست بشه و بعدش غیب بشه. حزب باید ریشه و برنامه داشته باشه، نه اینکه رو موج سوار شه.
(رفرنس: حزب لیست فورتین، هلند، ۲۰۰۲ / حزب دموکراتیک نو، سوئد، ۱۹۹۱)
۷. حزبها میتونن برای یه هدف مشترک با هم همکاری کنن (ائتلاف)، ولی حق ندارن تو هم ادغام بشن یا قاطی بشن. این کار گول زدن مردمه چون هویتشون گم میشه.
(رفرنس: ائتلاف سوسیالیستها و لیبرالدموکراتها، ژاپن، ۱۹۹۴)
۸. حزب نباید مال یه قوم، نژاد، زبان یا منطقه خاص باشه (مثلاً حزب ترکها یا کردها یا شمالیها). حزب باید ملی باشه. اگه مبنا قومیت باشه تهش میشه تجزیهطلبی.
(رفرنس: احزاب جداییطلب کاتالان، اسپانیا، ۲۰۱۷)
۹. حزب نمیتونه کلیگویی کنه و بگه «من طرفدار کارگرم» (پوپولیسم). باید دقیقاً معلوم باشه حامی کدوم اتحادیه خاصه (مثلاً «اتحادیه کارگران آهنفروش» یا «انجمن پرستاران»). باید به اون اتحادیه کمک مالی و فکری بده و ازش حمایت واقعی بگیره، نه اینکه فقط شعار بده.
(رفرنس: رابطه حزب کارگر و اتحادیه LO، نروژ)
۱۰. «کمربند بهداشتی،مفهوم مهمی در تاریخ احزاب اروپا هست» به این معنی که”با حزب تندرو دولت نسازیم”، نه اینکه خفهش کنیم. اگر حزبی نتونه تو تلویزیون ملی حرف بزنه، یعنی سانسور شده، نه بایکوت سیاسی. با این کار فقط مظلومنمایی درست میکنه. بنابراین باید کمربند بهداشتی احزاب داشته باشیم.
(رفرنس: بایکوت رسانهای دموکراتهای سوئد، سوئد، ۲۰۱۰)
۱۱. حزب نباید «تکرهبر» باشه که همه مریدش باشن. حزب باید به صورت زنجیره بلوکی اداره بشه و شاخههای تخصصی داشته باشه. کار حزب باید آموزش سیاسی به مردم و آگاه سازی باشه، نه اینکه دور یه نفر جمع بشن و اگه اون نفر مرُد، حزب هم بپاشه. در نتیجه شما تیکه تیکه های ریزی از جامعه رو دارید که همیشه مسئولیت پرورشون هم برعهده میگیرید.
(رفرنس: فروپاشی حزب LPF بعد از مرگ فورتین، هلند، ۲۰۰۲)
۱۲. نقد آزاده ولی دعوا ممنوع. حزبها میتونن علیه هم حرف بزنن، ولی هرگونه اقدام عملی، برخورد فیزیکی یا خشونت علیه رقیب ممنوعه.
(رفرنس: انحلال حزب باتاسونا، اسپانیا، ۲۰۰۳)
۱۳. حزب نباید فقط یه دفتر تو پایتخت داشته باشه و برای همه نسخه بپیچه. باید بر اساس تفکر یا جریانی که حمایت میشه عملکردش رو نشون بده، نه فقط قسمت خاصی (مثلا بخش پولدار آهن فروش ها) باشه، اینطوری دیگه حامی کلاه اتحادیه آهن فروش ها نیست.
(رفرنس: پیروزی جنبش کشاورزان BBB، هلند، ۲۰۲۳ / رای مناطق روستایی علیه واشنگتن، آمریکا، ۲۰۱۶)
مطعنم علاوه بر این 13 مورد موارد دیگه ای هست، اما مطمعنم این 13 مورد باید حتما در سیستم احزاب کشور ما باشه، تا فرزندانمون بخاطر عقایدشون کشته نشن.
